عکسای یه دندونیه خودمونی♥♥♥

سلام پسره ناناز ماما، عمرم، نفسم
بلاخره بابا میثم اومد دنبالمون ما بعد از 20 روز شنبه برگشتیم تهران، خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بهمون خوش گذشت کلی کیف کردی و لذت بردی، حسابی به پدر جون و مادر جون و دایی و خاله عادت کردی و همینطور اونا به تو و همش زنگ میزنن و میگن چقدر دلشون واست تنگ شده، کلی براشون دلبری میکردی بر عکس اینجا که همش میخوای با من باشی اونجا تا خاله ملاحت و دایی امین و میدیدی دیگه کاری به من نداشتی، شبا وقتی پدر جون میومد با سرعت خودت و به در حال میرسوندی و میپریدی بغلش و وقتی وقت خواب پیش مادر جون میخوابیدی هی غلت میزدی سمتش تا بوست کنه وخلاصه الان کلی جات براشون خالیه![]()
از خودتم بگم که وقتی رسیدیم خونه ساعت 12 شب بود و من و شما اومدیم بالا تا بابا میثم ساکارو بیاره وقتی درو باز کردم و اومدیم تو یه نگاهی به خونه کردی و بغض کردی
و از بغلم پائین نمی اومدی وقتی گذاشتمت زمین زدی زیره گریه
و طوری اشک میریختی که جیگرم کباب شد، بمیرم برات همش درو نشون میدادی که بریم، 1 روز طول کشید که عادت کردی![]()
خوب بگذریم از اتفاقات ناراحت کننده، جونم برات بگه که شما رشت که بودیم دندون در اوردی و مادر جون مهربونت زحمت کشید و جمعه 1390/01/25 برات یه جشن دندونی خودمونی و کوچولو گرفت، اخه ما چهارشنبه ظهر فهمیدیم دندونت در اومده شنبه هم باید بر میگشتیم واسه همین وقت واسه جشن مفصل نبود و ایشالا واسه تولدت جبران میکنم البته حدود 20 تا مهمون داشتیما ![]()
اقا ایلیا درست وقتی که مهمونامون اومدن لالا کرد ![]()

عکسای دندونیت و توی ادامه مطلب گذاشتم 
کیک دندونی شکلاتی که خاله ملا درست کرده بود

....................................................................................................................
یه مسقطی خوشمزه، عمه عادله (عمه ماما) زحمت کشیده بود

....................................................................................................................
اش دندونی دستپخت مادر جون

......................................................................................................................
اینم سفره دندونی

....................................................................................................................
وقتی که میخواستیم مراسم دندونی رو شروع کنیم من سینی رو که توش وسیله گذاشته بودم (تو عکس هست) گرفتم جلوی ایلیا که یکی رو برداره نمی دونم کجاها این رسم هست ولی ما میگیم هر کدوم و ورداره یه شغلش مرتبط با اون وسیله میشه، همه شروع کردن به دست زدن و ایلیا ترسید و بعدش هر کاری میکردیم تا سینی رو میدید گریه میکرد و دست به هیچی توش نمیزد![]()

................................................................................................
خلاصه بعد از نیم ساعت تو بغل دایی امین و سکوت همه که از رو اجبار بود آقا ایلیا قیچی رو برداشت، که فکر کنم یا خیاط میشه یا ارایشگر، شایدم جراح
، البته اولش هی دستش و میذاشت رو خودکار ولی انتخاب نهایی قیچی بود

.....................................................................................................................
اینم وقتی که همه رفتن و ایلیا طلا رفته جای همیشگیش که زیره میزه نشسته![]()





عکسای یه دندونیه خودمونی♥♥♥
